تبليغاتX


کد آهنگ !

میخکی برای شما


میخکی برای شما

داستان میخک

                                                     

فصل سی وپنجم:صدای زنگ عشق

- ا!کامران، اینجاست؟ -آره تو آدرس کتی که اینو نوشته -آخه اینجا مثه بهشت می مونه.یه جای سر سبز دو طرف جاده دار ودرخت وسبزه زار .کنار منظره ی قشنگ یه خونه بود که فکر میکنم فرشته ها توی اون خونه بودند.از ماشین که پیاده شدیم کامران با احتیاط به این طرف واون طرف نگاه میکرد.-ای بابا کامران مگه ما میخوایم بانک بزنیم که این قدر مواظبی؟-عزیزه من ما که شانس نداریم یهو دیدی 4تا خبر نگار وعکاس این گوشه ها پرسه بزنه ما رو ببینه...فردا پس فردا هم توی اینترنت بگن بشتابید عکس عروسی کامران وهومن.خندیدم وگفتم:بالاخره چی ؟مردم یه روزی میفهمن که ما هم حق داریم متاهل باشیم..نداریم؟ حرفمو تایید کرد ودسته گلای فرشته هامونو از تو ماشین بیرون آورد .هر دو به سمت در رفتیم.تا در باز شد میشا رو با دوربین دیدیم که هم عکس میگرفت وهم فیلم انگار حتی نمیخواست یک ثانیه رو از دست بده.کامرانم رفت سراغش وجلوی دوربین ازش قول گرفت که این عکساوفیلمو به هیچ شخصی نده.با اشاره ی آرایشگر به سوی یه اتاق فهمیدم مشترکای مورد نظر داخل اتاقن.با کامران همراه شدیم.در باز بود .خیلی دلم میخواست ببینم اونا چه شکلی شدن حتم داشتم با صورت زیبا ومهربونشون قشنگ ترم شدن.وارد شدیم.نگاه میخک به طرفم خشک شد نارسیسا هم نه فقط به کامران حتی توجهش نسبت به منم جلب شده بود.میخک میخواست گریه کنه که هر سه جلوشو گرفتیم.نارسیسا گفت:الهی فدات شم منم حالم بهتر از تو نیست اما الان..اینجا جاش نیست.بذار آخر شب...دوتایی شام غریبان می گیریم.کامران لبشو گزید وگفت:خدا مرگم بده دخترا شما فکر کردید ما شما رو به اسیری گرفتیم؟ میخک گفت:وای نه آقا کامران از خوشحالیه فقط همین.نارسیسا خندید و گفت:نکنه گرفته باشین؟ کامران قیافه ی جدی به خودش گرفت وبا یه اخم ساختگی خطاب به نارسیسا گفت:حالا که این طور شد بدو بریم خونه ضعیفه .چونه ی نارسیسا لرزید .نگاه حق به جانبی کردم وگفتم:دلت خنک شد کامران ؟یادته اون زمونا من با میخک بد حرف میزدم سرزنشم میکردی؟ حالا بیا درستش کن.کتی اومد پیشمون وگفت:خدایا ساعت 5ونیمه بلند شین یه حرکتی به خودتون بدید...هر چهارتایی به راه افتادیم کتی ورزا میشا ودستیارای آرایشگر وخودش شروع کردن به دست وجیغ وسوت زدن.کامران میگفت:خواهش میکنم...کتی مهلت نداد وگفت:خواهش میکنم خواهش نکن کامران جان ناسلامتی نامزدیه ..مراسم ختم که نیست.آرایشگر با اخم به کتی نگاه کرد وگفت:وا؟!..زبونتو گاز بگیر کتی جون ..این حرفا چیه میزنی؟ من وکامران با مکافات بسیار میخک ونارسیسا رو با اون لباسای سنگین وپر حجم تو ماشین جا دادیم وسوار ماشین شدیم.کتی هم تو این وضعیت اصرار داشت که صبر کنیم تا اونا هم همراه با ماشین ما از کنارمون رد بشن ومیشا دوباره به فیلم برداریش برسه.کامران از دست کتی عصبی شده بود .-کامران جون تو رو خدا امشب شب خاطره انگیزیه بیخود خونت رو کثیف نکن.صدای جیغ وفریاد از ماشین کتی به گوش میرسید .رزا داد میزد:کامران خان شیشه رو بده پایین به دوربین نگاه کن دستتو تکون بده ..کامرانم گفت:قربونت برم اگه همه این کارا رو انجام بدم 4 تایی میفتیم ته دره. از حرفای کامران خندم گرفته بود.گفتم الان خودم شیشه ها رو پایین میدم.رومو برگردوندم میخک ونارسیسا با اشاره با هم حرف میزدن ومی خندیدن.گفتم:به ما هم بگید یه کم روحیمون شاد شه

.یه ربع بعد نزدیک در خونه ی پدر نارسیسا بودیم.در بزرگ برامون باز شد وکامران ماشین رو آورد تو باغ.باغ با چراغای ریز رنگی روشن شده بود.چند جا هم آتیش با مشعل های تزئینی روشن بود .مهمونا با دیدن ما واومدن ماشین به استقبالمون اومدن .به علت خصوصی بودن جشن تعداد مهمونا زیاد نبود اما همین طوری هم صدنفری میشدن.همه مشتاق بودن ما رو ببینن.بعد ده دقیقه موفق شدیم میخک ونارسی رو از ماشین پیاده کنیم .جایگاهی توی یه آلاچیق بزرگ برامون تعبیه شده بود که خیلی جای قشنگی بود.پدرام یه عکاس مورد اعتماد رو باخودش آورده بود تا از ما عکس بگیره وباز هم توی جشن اعلام شد که اگر عکسی میگیرید پخشش نکنید. چشم کامران خیلی از شایعات میترسید اما من میدونستم هرچی خصوصی تر برگزار کنیم وضع بدتر خواهد شد.تو اون شب تنها چیزی که خیلی به من انرژی میداد دیدن خوشحالی عزیزترین کسایی بود که در کنار من بودن.خاله ودایی میخک هم از فرانسه اومده بودن. خانواده ی خوبی بودن وتفاوتشون با عموش زمین تا آسمون بود.فامیلای نارسیسا هم حدود پنجاه نفری میشدن .قریب به دوساعت هرچهارتایی به نحوی با مهمونا عکس گرفتیم. اما هیچ کدوم اعلام خستگی نمی کردیم چون سرشار از شوق وشور بودیم.این شوق رو میشد حتی از گل وگیاهای باغم گرفت.خوشحالی برادرم ونامزدش ، بودن میخک شونه به شونه ی من قوت قلب عجیبی رو بهم هدیه میداد.بعد از گرفتن دویست سیصد عکس همراه میخک به اصرار کتی وپدرام رفتیم تا کمی انرژیمون رو تخلیه کنیم .شروع کردیم به رقصیدن .میخک مثل همیشه داشت از خجالت آب میشد اما آروم توی گوشش گفتم:میخک جون ببین اگه نرقصی فکر میکنن بلد نیستیا..اما من که میدونم بلدی فقط روت نمیشه.غیرت به خرج دادودوساعت تموم رقصید من که از کارش متحیر بودم.بهش امیدوارتر شدم.بابک چپ وراست کامران ودر آغوش میگرفت ومیگفت:از اینکه یه برادر بهمون اضافه شده واقعا خوشحالم.چون مهمونای طرف میخک اینا تعداشون کم بود کمتر کسی اطراف میخک میومد وبهش تبریک میگفت ومن از این مساله خیلی دلگیر شدم ساعت ده شب بود که با اومدن یک نفر که نمی دونم کی دعوتش کرده بود متعجب شدیم.کامران وحشت زده به من خیره نگاه کرد وگفت:وای هومن این از کجا پیداش شد؟! -نمیدونم من خودمم الان تو کمام!! .خدایا صدف از کجا خبر دار شده بود که امشب شب نامزدیه ماست .تنها اومده بود تصمیم گرفتیم هیچ عکس العملی از خودمون نشون ندیم. بی درنگ اومد طرف ما.با حرص بهمون نگاه کرد وبه کامران گفت:مبارکه پسر عمو...تو کی عاشق شدی ما حالیمون نشد؟ کامران که کارد میزدی خونش بیرون نمیزد به من نگاه کرد.من با لبخند تصنعی گفتم:خیلی خوش اومدی صدف جان ..خیلی خوشحالمون کردی! -آره از قیافه هاتون کاملا مشخصه که خوشحالین. نارسیسا بازوی کامرانو گرفت وگفت:این دختر عموت بود کامران ؟ -بله متاسفانه.میخک با هراسی تو نگاهش گفت:هومن میترسم مراسمو بهم بزنه . -نه عزیزم توکل به خدا کن ...هیچ کس حق نداره به خوشیامون پایان بده. خشم مامان وکتی با دیدن صدف برانگیخته شد وبردنش یه گوشه باهاش حرف زدن .حواسمو با صحبت با مهمونا که کنارم میومدن پرت کردم که ناگهان صدف به طرز فجیحی با گریه باغو ترک کرد نمی دونم اون وقت شب کجا میرفت؟ اما با این که میدونستم نیت خیری نداره اما هرچهارتاییمون نگرانش شدیم .کتی اومد گفت:چتونه؟ ..چرا ماتتون برده؟ کامران گفت:مامان چی بهش گفت؟ -به کی؟ گفتم:صدف دیگه! -آهان هیچی بهش گفتیم جای اون تو این مراسم نیست بهتره گورشو گم کنه! میخک با حیرت گفت:وای چرا این حرفو زدین؟ گناه داشت طفلی. -فدات شم یادت رفته چه بلایی سرت آورد مامان به خاطر اینکه اون آبرو ریزی نکنه بیرونش کرد. نارسیسا گفت:به هر حال اون تنها بود الان دیر وقته بهتره بریم برش گردونیم. کتی گفت:نه نه ممکنه بهتون صدمه بزنه .من گفتم:کتی جون اون هیولای خون خوار که نیست! بی اعتنا به کتی همگی به طرف در خروجی باغ رفتیم .دست میخک رو گرفته بودم تا با اون کفشا زمین نخوره .صدف پشت در نشسته بودو گریه میکرد میخک ونارسیسا کنارش رفتن ونارسیسا گفت:عزیزم چرا اومدی اینجا جشن داخله! با هق هق گفت:زن عمو راست میگه جای من اینجا نیست...شماهم برین ممکنه مهمونا دنبالتون برگردن. میخک گفت:تا تو نیای ما هم نمیریم ...ما هیچ کدوم دلمون نمیخواد کسی ناراحت پاشو از اینجا بیرون بذاره.کامران اومد جلو وگفت:خانوما خوبیت نداره تو خیابون با این وضع بیاین تو مهمونا دارن میرن شام بخورن.میخک ونارسیسا دست صدف رو گرفتن وبا هم برای خوردن شام داخل رفتیم.من که از فرط هیجان توانایی خوردن غذا نداشتم از طرفی از گشنگی هم داشتم میمردم.میخک گفت:اگه صدف نمیومد غذا از گلوم پایین نمیرفت.-قربونت برم فرشته ی مهربون... نارسیسا گفت:راستی من کاملا از قضایای اتفاق افتاده بی خبرم یادتون باشه برام بعد تعریف کنین.میخک گفت:فدات بشم اون ماجراها تعریف کردنی نیست ..ماهم داریم فراموشش میکنیم صدف دختر بدی نیست هر حرفی هم زده از ته دل نگفته ..من مطمئنم. نیوشا اومد کنار ما وگفت:خانوما آقایون ببخشید مزاحم شدم مامان گفت بیام بپرسم غذایی ..دسری...نوشیدنی چیزی لازم ندارید براتون سفارشی بیارم؟ کامران گفت: نه خانوم گارسن همه چیز عالیه! -خب خدا رو شکر من برم به سراغ غذای خودم تا کسی نخوردتش.

کامران گفت:به به.. عجب غذای توپیم هست.-آره اما مثه دست پخت میخک جون ونارسیسا خانوم که نمیشه.نارسیسا خجالت کشید وگفت:ممنون داداش هومن .یاده اون شب افتادم. کامران با محبت به نارسیسا نگاه میکرد.تو حال وهوای خودمون بودیم که میشا با دوربینش اومد وگفت:وای معذرت میخوام اما از غذا خوردنتون فیلم نگرفتم خواهش میکنم خیلی ریلکس غذاتونو بخورید منم یکم فیلم میگیرم ومیرم.ما که معذب شده بود خیلی آهسته غذا خوردیم .میشا هم متوجه شد وزود رفت میخک گفت:واقعا شرمنده بچه ها نمیدونم میشا چرا امروز این جوری شده؟ کامران گفت:این حرفا چیه میخک جان خیلی هم کاره خوبی میکنه .بعد از خوردن شام تازه مراسم رد وبدل حلقه شروع شد. قلبم توی اون لحظه نزدیک بود از جا کنده بشه...دلهره واضطراب تمام ذهنمو به خودش مشغول کرده بود..حلقه ها هم نشون دهنده پیوند خوردن رابطه هامون بود هم یه تعهد بود که هر طرف نسبت به طرف مقابلش داره.اول کامران ومن حلقه رو توی دست فرشته ها کردیم وبعد نوبت به اونا رسید .دست میخک میلرزید اونم حس منو داشت با نگاهم بهش گفتم محکم باش میخک ...محکم .تا میخک حلقه رو تو دستم کرد همه جا پرشد از صدای تشویق وشادی مهمونا من که هیچی نفهمیدم ..جز یه صدا که شبیه به صدای زنگ عشق بود.بعدم یه کیک خیلی بزرگ آوردن و بریدیم.یاد کیک تولدمون افتاده بودم همش وسط مجلس می خندیدم کامران گفت:ای بابا هومن جان چت شده به چی میخندی؟ -میدونی یاده چی افتادم؟ اون کله ی گودزیلا بود؟ کامران که از خنده منفجر شده بود گفت:حالا چی شد یاد اون افتادی؟ -هیچی داشتم این کیک و با اون مقایسه میکردم! کتی جلو اومدوگفت:بچه ها زشته مردم فکر میکنن دارین اونا رو مسخره میکنید ومی خندید. دوباره صدای موزیک بالا رفت.ما کتی رو از جواب دادن بهش پیچوندیم خودمونو به رقص سر گرم کردیم ساعت نزدیک دو سی دقیقه ی شب بود که مهمونا تصمیم گرفتن محل رو ترک کنن وبرن.پدر ومادر نارسیسا اصرار داشتن ما اونجا بمونیم.اما کامران در این کشمکش برنده شد ونارسیسا رو با خودمون آوردیم خونه.فامیلای میخک هم به هتل رفتند صدف هم که پشیمونی از سر روش میریخت همراه ما اومد.وقتی رسیدیم خونه بی معطلی میشا فیلمی که از بعد از ظهر گرفته بود رو گذاشت دیدیم.قرار شد بریم وادیتش کنیم.اون شبم مثه بقیه ی شبها همه کنار هم بودیم فقط تا قبل از امشب حلقه ی اطمینان تو دستمون نبود .حلقه ای که بعد از داشتنت کلی مسئولیت شیرین برای منو کامران به ارمغان می آورد.

 

فصل سی و ششم: کنجکاوی ژاپنی!

-کامران به چی فکر میکنی؟- هومن خیلی سخته- وا؟چی سخته؟- مسئولیت یک خانواده خیلی سخته- چی میگی تو کامی حواست هست که ما با دوتا فرشته زندگی میکنیم که باهاشون از سختی ها به آسونی رد میشیم- راست میگی ولی دست خودم نیست میترسم- بابا انقدر منفی فکر نکن عزیزم- هومن جان منفی فکر نمیکنم فقط میترسم،زندگی که همش این نیست بالاخره فردا پس فردا بچه دار میشیم اونوقت چی؟-آخ آخ گفتی بچه یادم افتاد باید به میخک سفارش کنم 20 تا بچه میخوام- باز شروع کردی؟؟- ای بابا مگه خیلی سخته؟خب منم آرزو دارم 20 ،30 تا بچه داشته باشم ،وای فکرشو بکن به تو بگن عمو کامران !-از دست تو هومن ، تو هیچوقت بزرگ نمیشی. در اتاق باز شد و کتایون داخل شد و با هیجان گفت: ای بابا بلند شید ببینم عروس خانوم های خوشگلتون رو می دزدم میبرمااا. هومن بلند شد و گفت: هیچکس نمیتونه میخک عزیزم رو بدزده تا وقتی من زندم!- اوه اوه ببخشید باشه ،خب من نارسی رو می دزدم ! بلند شدم و شت س هومن ایستادم و گفتم: تا وقتی من در کنار نارسیسا هستم کسی نمیتونه بهش چپ نگاه کنه چه برسه به اینکه بدزدش!- آخ آخ ببخشید! نمیدونستم نارسی و میخک بادیگاردای خوبی دارن! صدای نارسیسا و میخک از پایین بلند شد که دوتایی باهم گفتن: بادیگارد نه، شوهر خوب! من و هومن و نارسیسا و میخک با هم خندیدم و کتی گفت: اِ اینجوریه؟؟؟پس از شام خبری نیست باید خونه بمونید و خودتون غذا درست کنید.کتی چون میدونست ما قراره بعداز ظهر بریم بیرون به همین خاطر مثلا داشت مارو تهدید میکرد. هومن هم با خنده گفت: چه بهتر ! یک شب هم از غذای شما نخوریم یک شبه! کتی لب ورچید و گفت: پرووو! تا بعد از خوردن ناهار کتی و هومن دائم مارو خندوندند! مادر و پدر خونه نبودند و به خونه ی عمه لاله رفته بودن تا برای اومدن پسرش کمکش کنند ! مادر و خواهر های میشا و رزا دقیقا دو روز بعد از مراسم نامزدی و عقد ما به خونشون به فرانسه برگشتند. بعداز ظهر کتی با دوستاش بیرون رفت و ما چهار نفری روی کاناپه نشستیم تا مقصدی که قرار بود بریم رو معلوم کنیم.

- ای بابا هومن چرا گیر دادی به اون کافی شاپ، هی من به تو میگم بریم جایی که کسی نباشه و خلوت باشه ، اونوقت تو هی میگی نه بریم جای شلوغ!- خب مگه چی میشه!کامران جان چرا متوجه نیستی ما دیگه متاهل شدیم ! نارسیسا گفت: بله ولی آخه درست نیست به این زودی در کنار هم دیده بشیم. هومن اخم هایش درهم رفت ، میخک دلجویانه گفت: هومن جان حالا ناراحت نباش اصلا چطوره بریم همون رستورانی که تمام پرسنلش ژاپنی هستن ، اونجا دیگه هیچکس مارو نمیشناسه! نارسی گفت: وا مگه اینجا رستوران ژاپنی هست؟ کامی تو هیچوقت منو نبردی. من با تعجب گفتم: والا منم نمیدونم کجاست ! هومن گفت: ولی ما میدونیم من و میخک وقتی یکبار رفتیم با هم بیرون اونجا رو پیدا کردیم وای کامران برات نگفتم نمیدونی چقدر بامزن!من و میخک اونجا از خنده غش کرده بودیم لهجه دارن چــی!!! قرار شد بریم همون رستوران ژاپنی که کافی شاپ هم داشت. باز دوباره من زودتر از همه حاضر شده بودم با این تفاوت که نارسی هم با من حاضر شده بود و دوتایی پایین ایستاده بودیم. میخک هم حاضر شده بود و درکنارهومن منتظر بود.

-هومن تا 3 می شمارم اگه از اون اتاق نیایی بیرون من میدونم با تو!-عجب گیری افتادمااا بذارید حداقل میخک حاضر بشه- باهوش زن داداش گرامی حاضر و آماده در کنار بنده و همسر عزیزم ایستادن و منتظر جنبعالی هستن!-آخ آخ راست میگی؟ اومدم به جون پپسی!- هومن دفعه ی آخرت باشه جون پپسی رو قسم خوردی!- خب جون موکا!- میایی پایین یا من بیام بالا!!!!

نارسیسا و میخک در عقب ماشین نشستند و هومن بعد از نیم ساعت صدا زدنش بالاخره اومد و درکنار بنده نشست.یک ربع در راه بودیم در میان راه پشت چراغ قرمز یک ماشین آلبالویی رنگ در کنار ما ایستاد . پشت فرمون پسری با مو و ابروی مشکی نشسته بود و در کنارش دختری با چشمان آبی رنگ! پسر تا مارو دید فوری به ایرانی گفت: اِ کلارا کامران و هومن !دختر هم معلوم بود ایرانی نیست به آلمانی گفت: چی؟کی؟. پسر از تو ماشین گفت: بچه ها خیلی کارتون درسته به خدا ، ما به شما افتخار میکنیم من و هومن تشکر کردیم. سبز شدن چراغ هشدار به حرکت درآمدن رو بهمون داد و من پامو روی پدال گاز فشردم و برای اون دخت رو پسر هم دستی تکون دادم. درماشین گفتم:دیدید گفتم! حالا الان میره به همه میگه وای نمیدونید که کامران و هومن توی ماشین بودند و پشت هم دوتا دختر خوشگل نشسته بودند وای یعنی دوست دختراشون بودند!نارسی زد روی دستش و گفت: وای کامی واقعا میگه ! بعد یهو گفت:خب بگه به درک! همگی می دونستیم نارسیسا کمی رُکه! به همین خاطر برامون عادی بود. هومن گفت: کامران تو همچین حرف میزنی انگار این اتفاقات برای اولین در زندگیت رخ میده!- بله برای اولین باره بعد از ازدواجم ، هومن تو اصلا متوجه نیستی برادرم چرا درک نمیکنی حتما من باید همه چیز رو بهت بگم. تُن صدام بالا میرفت و دست خودم نبود هومن همه چیز رو میفهمید فقط دلش میخواست اعصاب منو بهم بریزه!سعی کردم به اعصابم مسلط باشم. هومن نگران گفت: کامران تو خوبی؟ باشه ببخشید دیگه جواب هیچکس رو نمیدیم.- هومن باید شب باهات صحبت کنم. میخک گفت: شما خیلی دارید بزرگش میکنید به خدا چیزی نشده که!. نارسیسا ادامه ی حرف میخک گفت: راست میگه میخک جون، این مسائل پیش میاد. گفتم: بله ، اشتباه از من بود ا زهمه عذر میخوام. همین جاست؟ . هومن در حالیکه جای پارکی رو بهم نشون میداد گفت: آره عزیزم همین جا پارک کن بریم تو. نارسی با شوق گفت: وای خدای من اینجا چقدر بامزه اس! میخک خندان گفت: نارسی توش رو ندیدی محشره. با هم از ماشین پیاده شدیم. سوئیچ در دست چپم بود و دست نارسی در دست راستم. نارسی آروم گفت: کامران امشب بی نظیر شدی!- تو هم همینطور گلم..لپاش گل انداختند و لبخند زنان با هم پا به داخل رستورانی گذاشتیم که واقعا جالب و دیدنی بود. هومن و میخک جلوتر از ما راه میرفتند. با اشاره دست هومن فهمیدم اونجا جایی ، که باید بشینیم. سر میز سلایق همه متفاوت بود. منو غذا پر از غذاهای جورواجور ژاپنی بود . هومن و میخک درست گفته بودند داخل رستوران خیلی بامزه بود. نارسیسا که دائم به این طرف و اون طرف سرک میکشید و مدام کنجکاوی میکرد. هومن با خنده گفت: کامی میگم با این کنجکاوی های خانمت دیگه فکر کنم ما رو ژاپنی ها هم بشناسن و دیگه نشه بیاییم اینجا- حالا مگه چی گفت؟- هیچی فقط نارسی خانم خیلی دلشون میخواد بدونه اسم اون خانمه که پای صندوق نشسته و کلاه سرش گذاشته چیه برو بپرس ازش بعدا هم بگو ما خواننده ایم خیلی جالب میشه. با خنده به نارسی که چشمانش از تعجب زده بود بیرون نگاه کردم و روبه هومن گفتم: خب چرا جالب میشه؟- هیچی دیگه هروقت بیاییم اینجا مثل رستوران سنتی ها به مناسبت اومدنمون زنگ رو به صدا در میاره! . میخک میخندید و نارسی هم هنوز متعجب بود. به نارسیسا نگاه کردم که به من گفت: کامران مگه چیه من فقط میخوام بدونم اسمش چیه ؟شوهر داره یا نه؟ همین!. با خنده گفتم: نارسیسا جان حالا بعدا که خودمون با هم اومدیم میپرسیم ،میبینی که داداش هومن جون نمیزاره! هومن با دست زد رو دستش و گفت: میخک بدبخت شدیم ، از دفعه ی بعد نمیتونیم بیاییم اینجا چون ما رو با هم دیدن میدونن من برادر کامرانم اونوقت همش سوال پیچمون میکنن این ژاپنی هام فضول!دیگه از خنده منفجر شدیم. آخر سر هم هومن با خنده گفت: کامی شانس اوردیم زیاد شبیه هم نیستیم تو بگو پسرعمه ی منی، نه ، نه ، نگو بدتر میشه اونوقت میخوان اسم تک تک فامیل هم ازت بپرسن!- وای هومن چقدر حرف میزنی. میخک با چشمان درشتش به هومن نگاه کرد و کفت: کی گفته شما شبیه هم نیستید؟؟هومن گفت: وای میخک جدی میگی یعنی من شبیه کامرانم؟ نارسیسا گفت: بله البته زیاد نه ولی ته چهره تون کُپ همه !هومن دستی روی پیشونی اش کشید و گفت: خدارو شکر! موقعی که غذا رو اوردن هومن کلی سربه سر گارسون بیچاره گذاشت و مارو خندوند.

دیگه واقعا احساس میکنم زندگی یعنی عشق و عشق یعنی دیدن کنجکاوی عشق درمورد یک رستوران ژاپنی در مرکز لس آنجلس!یعنی یک کنجکاوی ژاپنی!

                                                                    

پوسترا در ادامه مطلب

دوستان عجیج سال نو میلادی

بر همگی مبارک به خصوص مسیحیان گل

شاید یه آپ دیگه تا قبل امتحانات انجام بشه اگر هم نشد

این آخرین آپ پاییزی هست آپ بعدی بستگی به درخواست شما داره اگه بخواین

تا قبل امتحانات نوبت اول می آپیم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:30 توسط ماهی ونیلو| |


Design By : Night Skin